اسبی در چاه ....فوق العاده عالی ....

اسبی در چاه

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد ، حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می کرد ، بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید ، او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه در هر صورت باید پرشود . او همسایه ها را صدازد و از آنها کمک خواست آنها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند . اسب ابتدا کمی ناله کرد اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او همه را به شدت متعجب کرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاه به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد . با هر تکه گل که به روی اسب ریخته می شد ، اسب خود را تکانی می داد و گل را به پائین می انداخت و یک قدم به بالا می امد همین طور که گل به روی او می ریختند اسب به لبه چاه رسید و بیرون امد .

برگرفته از وبلاگ جناب آقای سیدجوادحسینی

/ 0 نظر / 8 بازدید